سفرنامه دمشهر میناب
«عصرانه کتاب» فرصتی برای تقویت دوستی کودکان با کتاب و گسترش مشارکت خانوادهها در فعالیتهای فرهنگی بود؛ دورهمیای که نشان داد کتابخانههای روستایی میتوانند فضایی زنده برای یادگیری، تعامل و تجربههای جمعی باشند
روایتی از یک سفر، یک کتابخانه و کودکانی که با کتاب زندگی میکنند
- سفری که نزدیک بود یک هفته دیگر به تأخیر بیفتد
این سفر قرار بود یک هفته پیش از این انجام شود، اما مصدومیت پای من، برنامه را به تعویق انداخت. ناچار شدیم دیدارمان را به هفته بعد موکول کنیم؛ تعویقی که اگرچه به دلیل شرایط جسمی من اجتنابناپذیر بود، از شوق دیدار بچهها و حضور در کتابخانه دمشهر کم نمیکرد.
و سرانجام، آن روز فرا رسید.

صبح روز حرکت، همکارم علی آمد دنبالم تا با ماشین من راهی دمشهر شویم. همان موقع متوجه شدم که شرکت گاز از شب قبل، دو طرف کوچه را بسته و مشغول حفر کانال برای عبور لوله گاز شده است. با دیدن این وضعیت، نگران شدم که مبادا سفرمان یک هفته دیگر هم به تعویق بیفتد؛ چون عملاً امکان بیرون بردن ماشین از کوچه وجود نداشت.
پس از پیگیریهای فراوان، بالاخره موفق شدیم مسئولان را راضی کی که شرکت گاز بسته بود، یک ماشین پاترول شاسیبلند پارک شده و راه را کاملاً مسدود کرده بود.
علی که راننده سفرمان بود، پیاده شد و به جستوجوی راننده ماشین پرداخت، اما تلاشش بینتیجه ماند.
در همین گیرودار، طاهره تماس گرفت و گفت آماده است و منتظر ماست. برایش توضیح دادم که علی آمده دنبالم، اما با مشکل تازهای روبهرو شدهایم و حالا باید راننده پاترول را پیدا کنیم.
پلاک ماشین متعلق به استان کرمان بود. با خودمان فکر کردیم راننده احتمالاً مسافر است و برای خرید به بازار رفته؛ شاید هم به اسکله یا قشم. ناچار شدیم با اداره راهنمایی و رانندگی تماس بگیریم و از آنها بخواهیم با راننده تماس بگیرند و موضوع را اطلاع دهند.
حدود نیم ساعت گذشت، اما همچنان خبری نشد. حالا دیگر فقط ماشین ما پشت آن پاترول گرفتار نبود؛ یک وانت نیسان آبیرنگ که بار زیادی هم داشت، پشت سر ما منتظر بود راننده نیسان پیاده شد و پیشنهاد داد از پیادهرو عبور کنیم و از جلوی بازار سیتیسنتر وارد خیابان شویم.
اما من نپذیرفتم. گفتم این کار تخلف است و برای عابران پیاده مزاحمت ایجاد میکند.
از آنها اصرار بود و از ما انکار!
علی هم کمکم عصبی شده بود. باید به شرکت میرفتیم و کارتن کتابها را برمیداشتیم، بعد به دنبال طاهره میرفتیم و در مسیر هم برای خرید شیرینی توقف میکردیم. تازه، بنزین ماشین هم در حدی بود که لازم بود برای احتیاط سوختگیری کنیم.
با گذشت زمان، نگرانیام بیشتر میشد. با خودم فکر میکردم اگر این وضعیت ادامه پیدا کند، شاید مجبور شویم سفر را به هفته بعد موکول کنیم. قرار بود ساعت دو به دمشهر برسیم و اگر تأخیرمان زیاد میشد، تمام برنامهریزیهایمان به هم میریخت.
سرانجام، با اصرار راننده نیسان و کمک افرادی که اطمینان میدادند پیادهرو خالی است و میتوانیم از آن عبور کنیم، رضایت دادیم ماشین را از پیادهرو عبور دهیم و از خروجی حدود ده متر پایینتر وارد خیابان شویم.
و بالاخره، پس از آن همه معطلی و دلنگرانی، وارد خیابان شدیم.
از پیچوخم ماجراهای پیشبینینشده که گذشتیم، سرانجام ساعت دوازدهونیم از بندرعباس خارج شدیم؛ با دلی که آرام گرفته بود و میدانستیم حداکثر تا دو ساعت دیگر، بار امانت را به مقصد خواهیم رساند.
در صندلی عقب ماشین نشسته بودم و برای آنکه فشار کمتری به پای آسیبدیدهام وارد شود، آن را دراز کرده و به کارتن کتاب تکیه داده بودم. هرچند جاده در تمام مسیر هموار نبود و با عبور از هر دستانداز یا سرعتگیر، موجی از درد در پایم میپیچید، به راه ادامه میدادیم. گاهی هم با غرولند میگفتم: «دستاندازها را بگیر!»
محدودیت حرکتیام نیز خودنمایی میکرد. باید میپذیرفتم که این بار نمیتوانم آنگونه که دوست دارم، در جمع بچهها حضور داشته باشم. نمیتوانستم بهراحتی قدم بردارم، میانشان بنشینم و برخیزم. بیآنکه بخواهم، مرزی میان خواستن و توانستن کشیده شده بود.
بااینهمه، به راه افتاده بودم.
شاید چون اشتیاق به برخی سفرها آنقدر زنده است که آدم، با وجود دشواریها، باز هم دلش میخواهد راهی شود. من هم میخواستم به دمشهر برسم؛ به دیدار یاسمن و کودکانی که چشمانتظار برنامه عصرانه کتاب بودند. مسیر برایمان فقط جادهای برای رسیدن به مقصد نبود؛ خودش بخشی از خاطره سفر شد. در طول راه، زندهیاد منصفی تصنیف بندری «بهار از راه ارسیدن، زندگی چه جونن!» را میخواند و ما همگی، از سر خوشحالی، با او همخوانی میکردیم. صدای آواز در ماشین پیچیده بود و شادی رسیدن به مقصد، از همان ابتدای راه میانمان جریان داشت.
حق با زندهیاد منصفی بود؛ بهار دارد از راه میرسد و زندگی چه زیباست!
در بخشی دیگر از مسیر، ، پیشنهاد دادم، به خواندن عناوینی از کتابها بنشینیم.
طاهره به گرمی استقبال کرد . عناوینی از کتابها را از کارتن در می آوردم و با دقت به دست طاهره می دادم . عنوان کتابها را یکییکی میخواند و ورق میزد و هر بار که به کتاب تازهای میرسید، فریادی از سر شوق میکشید: «وای، چقدر قشنگن! منم میخوام!»
تماشای ذوق او برایم شیرین بود. کودک درونش چنان غرق تماشای کتابها، خواندن قصهها و خیالپردازی با تصویرها شده بود که انگار برای لحظاتی، جاده و مقصد را فراموش کرده و به جهان داستانها سفر میکرد.
سرانجام به او قول دادم روزی همین فهرست کتابها را برایش تهیه کنم تا در کتابخانه آتلیهاش بگذارد و کودکان، هنگام انتظار برای رسیدن نوبت عکاسی، با ورق زدن کتابها و خواندن قصههایشان سرگرم شوند.
_چه فکر دلنشینی_ ! اینکه کودکی که برای عکاسی به آتلیه میآید، بهجای آنکه فقط منتظر نوبتش بماند، بتواند کتابی بردارد و در فاصلهای کوتاه، به جهان قصهها قدم بگذارد. همانجا در دل جاده، کتابها نهتنها ما را به مقصد نزدیکتر میکردند، بلکه خیال شکلگیری فرصتهای تازهای برای کتابخواندن را نیز در ذهنمان زنده میکردند.
*رسیدن به دمشهر*
ساعت دو بعدازظهر به دمشهر رسیدیم. پس از گذشتن از تابلوی ورودی روستا، به ابتدای بلوار اصلی رسیدیم. با آقای یوسفی، از فعالان حوزه کتابخانههای روستایی و یاور پرتلاش کتاب و کتابخوانی کودکان، تماس گرفتم تا نشانی دقیق را بپرسم. نشانی را که گرفتیم، به مسیرمان ادامه دادیم.
از ابتدای کوچه، خانم یاسمن عباسی و آقای یوسفی را دیدیم که در ورودی خانه شخصی یاسمن منتظرمان ایستاده بودند.
خانه در میانه کوچهای باریک، تمیز و سیمانی قرار داشت. درست روبهروی در ورودی، فضای بازتری به چشم میخورد و درختچهای در ضلع شرقی این قسمت، با حضور ساده و بیادعایش، به کوچه جلوهای دلنشین بخشیده بود.
طاهره، دوربین به دست، لحظهها را ثبت میکرد؛ لحظههایی که قرار بود بعدها در قالب مستندی از این برنامه، روایتگر گوشهای از تلاشهای فرهنگی در روستای دمشهر باشند.
شیرینیهایی را که برای بچهها خریده بودیم، به همراه کتابها، به آقای یوسفی تحویل دادیم و بعد، نوبت دیدار رسید.
من و یاسمن تا آن روز فقط از طریق تلفن با هم در ارتباط بودیم. صدایش را شنیده بودم، اما فرصت دیدار رو در رو پیش نیامده بود. حالا فاصله میان آن صدا و این دیدار، با چند قدم برداشتن از میان کوچه تا آستانه خانه، از میان میرفت.
به گرمی دست دادیم، همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم.
چه لحظه دلنشینی بود! گاهی آدمها پیش از آنکه یکدیگر را از نزدیک ببینند، از راه کلام و نیتهای مشترک به هم نزدیک میشوند. آن روز، دیدار ما فقط ملاقات دو نفر نبود؛ دیدار دو همراه بود که کتاب و دغدغه گسترش فرهنگ، آنها را به هم رسانده بود.
من سرشار از شوق بودم؛ شوق دیدن بچهها، شوق آشنایی نزدیک با یاسمن و شوق حضور در فضایی که کتاب در آن، جایگاهی فراتر از چند قفسه و جلدهای رنگارنگ داشت.
از حیاط بزرگ خانه که با موزاییک فرش شده بود، گذشتیم و وارد سالن شدیم.
همانجا بود که حس کردم به مقصد واقعی سفرمان رسیدهایم.
کتابخانهای در دل یک خانه
سالن با قالی فرش شده بود و قفسههای کتاب، دورتادور آن را در بر گرفته بودند. کتابهای کودک و نوجوان در کنار کتابهای بزرگسالان قرار داشتند؛ مجموعهای از داستانها، دانستنیها و جهانهای گوناگون که هرکدام میتوانستند دریچهای به سوی تجربهای تازه باشند.
در ضلع شمالی سالن، میزی قرار داشت که تلویزیونی روی آن گذاشته شده بود. چند صندلی چوبی نیز در کنار میز چیده شده بودند؛ وسایلی ساده و بیتکلف که میتوانستند میزبان گفتوگوها، دورهمیها و برنامههای کتابخوانی باشند.
در ضلع غربی، راهروی کوچکی دیده میشد که در دو سوی آن دو در قرار داشت؛ یکی به آشپزخانهای کوچک باز میشد و دیگری به اتاقی برای پذیرایی از مهمانان که آن هم کتابخانهای در خود داشت.
هوای سالن خنک و دلپذیر بود و نور طبیعی، در کنار روشنایی چراغها، فضای آن را روشن میکرد. همهچیز، با وجود سادگی، حس آرامش و صمیمیت داشت؛ فضایی که میشد در آن نشست، کتابی برداشت و بیآنکه متوجه گذر زمان شد، به جهان دیگری سفر کرد.
به اطراف نگاه میکردم و در ذهنم، تصویر کودکانی را مجسم میکردم که قرار بود بهزودی وارد همین سالن شوند؛ کودکانی که شاید برای انتخاب کتابی تازه هیجانزده باشند، بخواهند داستانی را با صدای بلند بخوانند یا کتابی را با خود به خانه ببرند.
من، بیش از هر چیز، مشتاق دیدن چشمهایشان بودم؛ چشمهایی که میتوانند با دیدن یک کتاب تازه برق بزنند و با شنیدن یک قصه، هزاران تصویر در ذهنشان بسازند.
میخواستم از نزدیک ببینم که کتاب چگونه در زندگیشان حضور دارد و چه شادی ساده و عمیقی با خود میآورد.

*از گفتوگو درباره کتابخانه تا رسیدن بچهها*
ساعت دو تا سه بعدازظهر به گفتوگو با یاسمن عباسی گذشت؛ گفتوگویی درباره کتابخانه، انگیزه شکلگیری آن، مسیر طیشده و تجربههایش در این راه.
در میان صحبتها، فرصت پیدا کردم قفسهها را با دقت بیشتری ببینم و کتابهای چیدهشده را ورق بزنم. دوست داشتم بدانم چه اندیشهای پشت شکلگیری این کتابخانه بوده است؛ چه چیزی یاسمن را به این راه کشانده و چگونه توانسته است کتاب را به بخش مهمی از زندگی روزمره کودکان و نوجوانان روستا تبدیل کند.
کمکم بچهها از راه میرسیدند؛ یکییکی و بعد چند نفر با هم.
هر بار که کودکی وارد میشد، شور و شوق من برای دیدن جمع کاملتر میشد. همانطور که انتظار داشتیم، دستکم پنجاه کودک و نوجوان در این برنامه حضور پیدا کردند؛ کودکانی که بنا بر روال پنجشنبههای کتابخانه، هر هفته برای تحویل کتاب خواندهشده و امانت گرفتن کتابی تازه میآمدند.
پنجشنبههای کتاب؛ چه ترکیب دلنشینی!
پنجشنبههایی که میتوانستند برای کودکان دمشهر فرصتی باشند برای دیدار دوستان، انتخاب داستانی تازه، گفتوگو درباره کتابها و بازگشت به خانه با دنیایی تازه در دست.
من در آن بعدازظهر، شاهد بخشی از همین زندگی جاری کتابخانه بودم؛ جایی که کتابخواندن نه یک تکلیف، بلکه بهانهای برای با هم بودن شده بود.
*سفرهای که به جای غذا، کتاب بر آن چیده شد*
وقتی جمع بچهها کاملتر شد، کتابهای جدید را آوردیم و روی سفرهای از کتاب پهن کردیم.
چه صحنه دلنشینی شکل گرفت!
کودکان دور تا دور کتابها نشستند؛ سفرهای که این بار بهجای خوراکیهای رنگارنگ، با جلدهای رنگی کتابها آراسته شده بود. هرکدام با کنجکاوی دست به سوی کتابی میبردند، آن را برمیداشتند، ورق میزدند و با دقت به تصاویرش نگاه میکردند.
کتابها از کارتن بیرون آمده بودند و حالا در میان دستهای کوچک و مشتاق بچهها، زندگی تازهای را آغاز میکردند.
یکی صفحهای را باز میکرد و تصویر زیبایی را به دوستش نشان میداد. دیگری کتابش را به سمت همنشین خود میگرفت تا او هم از دیدن تصویرها لذت ببرد. لبخندها میان بچهها میچرخید و هر تصویر، بهانهای میشد برای گفتن، نشان دادن و سهیم شدن در یک کشف تازه.
تماشای آن لحظهها بسیار لذتبخش بود.
بهراستی که تصویرگران کتابهای کودک و نوجوان گل کاشته بودند! تصاویر چنان زیبا، پرجزئیات و گویا بودند که در بسیاری از کتابها، شاید نیمی از قصه را میشد از دل تصویرها خواند؛ بیآنکه حتی یک کلمه از متن را خوانده باشیم.
تصویرها سخن میگفتند و تخیل را به حرکت درمیآوردند. گاهی یک تصویر میتواند راهی به سوی قصه باز کند و کودک پیش از آنکه خواندن را آغاز کند، داستان خودش را در ذهن بسازد.
آن روز، روی آن سفره ساده، هر کتاب برای یکی از بچهها دریچهای تازه بود؛ دریچهای به سرزمین خیال، دوستی، تجربه و دانایی.
و چه زیبا بود که این شادی، شادی تنها یک کودک نبود. هرکس چیزی پیدا میکرد، آن را با دیگری شریک میشد. انگار لذت کشف کردن، وقتی با دیگران قسمت میشد، چند برابر میشد.
در آن لحظهها، معنای هدیه دادن کتاب را بهتر درک میکردم. ما کتابها را از بندرعباس با خود آورده بودیم، اما حالا که آنها را در دست بچهها میدیدم، احساس میکردم ارزش واقعی این سفر در همین لحظهها آشکار شده است؛ در برق چشمها، لبخندها و شوقی که میان کودکان جریان داشت.

*کتابخانهای که بچهها خودشان را صاحب آن میدانند*
در میان گفتوگوها، یاسمن نکتهای را درباره شیوه اداره کتابخانه برایم تعریف کرد که بسیار تأملبرانگیز بود.
او گفت بچهها در نظافت کتابخانه، گردگیری کتابها و قفسهها و مرتب کردن کتابهای تازهرسیده مشارکت میکنند.
این حرف، در عین سادگی، معنای عمیقی داشت.
در این کتابخانه، بچهها فقط مراجعهکننده نبودند؛ فقط نمیآمدند که کتابی امانت بگیرند و هفته بعد آن را پس بدهند. آنها در نگهداری از فضای کتابخانه نیز سهم داشتند. دستهای کوچکشان در کنار دستهای دیگر، برای مرتب ماندن قفسهها و حفظ کتابها تلاش میکرد.
یاسمن می گفت همین باعث شده است بچهها خودشان را در این دارایی فرهنگی سهیم بدانند
چه اندیشه ارزشمندی!
وقتی کودکی در تمیز کردن کتابخانه مشارکت میکند، کتابها را مرتب میکند و در نگهداری از آنها سهمی بر عهده میگیرد، رابطهاش با کتابخانه تغییر میکند. دیگر با مکانی روبهرو نیست که کسی دیگر آن را اداره میکند؛ با فضایی مواجه است که بخشی از آن را از آنِ خود میداند.
احساس تعلق، آرامآرام شکل میگیرد؛ از همین کارهای کوچک، مسئولیتهای ساده و تجربههای مشترک.
شاید یکی از رازهای ماندگاری کتابخانههای محلی نیز همین باشد: اینکه مردم، بهویژه کودکان و نوجوانان، خود را در شکلگیری و حفظ آن سهیم بدانند.
در چنین فضایی، کتابخانه تنها مجموعهای از قفسهها و کتابها نیست؛ به خانهای مشترک تبدیل میشود که هرکس در نگهداری و پویایی آن سهمی دارد.
با شنیدن حرفهای یاسمن، نگاهم به قفسهها و کتابهای مرتبشده تغییر کرد. حالا میتوانستم دستهای کوچکی را تصور کنم که با دقت روی جلد کتابها کشیده میشدند، گردوغبار را از قفسهها پاک میکردند و کتابها را سر جای خود میگذاشتند؛ دستهایی که با همین کارهای ساده، پیوند خود را با کتابخانه محکمتر میکردند.
*مادرانی که خودشان هم اهل کتاب شدهاند*
در میان جمع، مادرها نیز حضور داشتند.
آنها هم به عضویت کتابخانه درآمده بودند و در کنار فعالیتهای مربوط به کودکان، برنامههای کتابخوانی و نشستهای گفتوگو برگزار میکردند.
دیدن حضور مادران در چنین فضایی، برایم بسیار دلگرمکننده بود.
کتابخانهای که از کودکان آغاز میکند و خانوادهها را نیز به خود جذب میکند، میتواند به نقطه پیوند نسلها تبدیل شود؛ جایی که کودک کتابی را میخواند، مادر کتاب دیگری انتخاب میکند و هر دو فرصتی برای گفتوگو درباره آنچه خواندهاند، پیدا میکنند.
در اینجا، کتابخوانی فقط به یک فعالیت فردی محدود نمیماند. از دل آن، رابطه شکل میگیرد؛ رابطه میان مادر و فرزند، میان اعضای خانواده و میان اهالی روستا.
در دمشهر، کتابخانه بهتدریج چنین نقشی پیدا کرده بود؛ فضایی برای کودکان و نوجوانان، مادران و همه کسانی که دوست داشتند در کنار دیگران بخوانند، بشنوند و تجربههایشان را به اشتراک بگذارند.
برای من، این بخش از روایت یاسمن اهمیت ویژهای داشت؛ زیرا نشان میداد که کتابخانه میتواند به بخشی از زندگی اجتماعی روستا تبدیل شود.
*عسل و صدایی که قصه را زنده کرد*
در میان شور و شوق بچهها، عسل، دختر نوجوانی که در جمع حضور داشت، داوطلب شد داستانی از میان کتابهای جدید را بخواند.
چه لحظه خوبی بود!
عسل کتاب را انتخاب کرد و خواندن را آغاز کرد. صدای او، کلمهها را از روی صفحه برمیداشت و در فضای کتابخانه جاری میکرد. قصهای که تا چند لحظه پیش میان جلدهای یک کتاب جا گرفته بود، حالا با صدای یک نوجوان جان میگرفت و به گوش دیگران میرسید.
قصه کتاب از روایتی خاموش بیرون میآمد و به تجربهای مشترک تبدیل میشد.
کتاب را میتوان بهتنهایی خواند، اما وقتی کسی آن را برای جمعی میخواند، اتفاق دیگری رخ میدهد. شنوندگان با صدای او همراه میشوند، تصویرها را در ذهن خود میسازند و هرکدام، شاید به شیوهای متفاوت، با قصه ارتباط برقرار میکنند.
عسل با خواندن خود، این فرصت را برای جمع فراهم کرده بود.
نوجوان دیگری نیز که پیشتر داستانی خوانده بود، آن را برای بچهها تعریف کرد.
این بار، کتاب در دست راوی نبود؛ قصه در حافظه و زبان او جا گرفته بود و حالا از طریق گفتن، دوباره به جمع بازمیگشت.
او روایت میکرد و بچهها گوش میدادند.
چه زیباست که یک داستان، پس از خوانده شدن، در ذهن کسی باقی بماند و آنقدر عزیز شود که بخواهد آن را برای دیگران نیز تعریف کند.
در چنین لحظههایی، میتوان دید که کتاب چگونه از یک تجربه شخصی به تجربهای جمعی تبدیل میشود. کودکی داستانی را میخواند، نوجوانی آن را به خاطر میسپارد و با تعریف کردنش، دیگران را نیز به جهان قصه دعوت میکند.
و این همان اتفاقی است که آرزوی هر مروج کتابخوانی است: کتاب خوانده شود، دربارهاش حرف بزنند، قصهاش را بازگو کنند و اشتیاق خواندن، از فردی به فرد دیگر منتقل شود.
*قصههایی که در خاطر مانده بودند*
پس از خواندن و قصهگویی، از بچهها خواستیم درباره بهترین قصههایی که خواندهاند، صحبت کنند.
فرصتی بود برای اینکه از تجربههایشان بگویند؛ از داستانهایی که دوست داشتهاند، شخصیتهایی که در خاطرشان مانده بودند و روایتهایی که شاید هنوز هم با یادآوریشان لبخند میزدند.
این بخش از برنامه نشان میداد که خواندن یک کتاب، پایان راه نیست. گاهی ارزش واقعی یک داستان زمانی آشکار میشود که خواننده بخواهد درباره آن حرف بزند؛ از احساسش بگوید، نظرش را بیان کند یا آنچه را خوانده، با تجربههای زندگی خودش پیوند بزند.
وقتی کودکان و نوجوانان درباره کتابهای محبوبشان صحبت میکنند، در واقع تمرین میکنند که شنیده شوند، به دیگران گوش بدهند و برداشت خود را از یک اثر بیان کنند.
در این گفتوگوها، هر کودک میتواند صدای خودش را پیدا کند و بفهمد که علاقهاش ارزشمند است و تجربه خواندنش، حتی اگر با تجربه دوستانش متفاوت باشد، شنیدنی است.
کتابخانه دمشهر در آن بعدازظهر، فقط محل امانت دادن کتاب نبود؛ به فضایی برای بیان احساسات، شنیدن قصهها و شریک شدن در تجربههای خواندن تبدیل شده بود.
من نیز در میان این همه شور و صمیمیت، احساس میکردم ارزش چنین دیدارهایی در جمع شدن آدمها در کنار یکدیگر است.

*عکسی برای به یاد سپردن یک دیدار*
زمان با شتاب میگذشت.
از همکار عکاسمان خواستیم چند عکس یادگاری از این دیدار بگیرد. بچهها کنار هم قرار گرفتند و دوربین، لحظههایی را ثبت کرد که شاید بعدها با دیدنشان، خاطره آن بعدازظهر دوباره زنده میشد.
عکسهای یادگاری، بخشی از زمان را در خود نگه میدارند؛ بخشی که میتوان سالها بعد به آن بازگشت و آدمها، مکانها و احساسات آن روز را دوباره به خاطر آورد.
آن روز هم میخواستیم چیزی از این دیدار برای آینده باقی بماند؛ نشانی از اینکه در یک پنجشنبه از روزهای زندگیمان، راهی دمشهر شده بودیم و در کتابخانهای روستایی، کنار کودکانی نشسته بودیم که با شوق کتابها را ورق میزدند و قصههایشان را با هم قسمت میکردند.
همکار تصویربردارمان نیز در تمام این مدت مشغول ثبت لحظهها بود تا این دیدار تنها در حافظه ما باقی نماند.
*عصرانه شیرین*
قرار شد پس از رفتن ما، با شیرینیهایی که به رسم نخستین دیدار و بهعنوان چشمروشنی برای کتابخانه آورده بودیم، از بچهها پذیرایی شود.
این شیرینیها، فراتر از طعم خود، معنای شیرینی داشتند؛ همراه با لبخندهای کودکان، صمیمیت میزبانان و خاطرههای تازهای که در آن بعدازظهر شکل گرفته بود.
با اینکه هنوز در آغاز آشنایی بودیم، میان ما و آن جمع دوستداشتنی، رشتهای از صمیمیت شکل گرفته بود.
*دل کندن، سختتر از آمدن بود*
کمکم زمان خداحافظی رسید.
باید خودمان را به بندرعباس میرساندیم تا به افتتاحیه جشنواره تئاتر کودکان و نوجوانان برسیم. برنامه دیگری در انتظارمان بود و فرصت چندانی نداشتیم.
از یاسمن، از آقای یوسفی، از مادران و از بچهها خداحافظی کردیم.
گاهی آدم به مکانی میرود که از پیش برایش برنامهای مشخص دارد؛ میرسد، کارش را انجام میدهد و به راه خود ادامه میدهد. اما گاهی، در فاصلهای کوتاه، چیزی فراتر از برنامه اتفاق میافتد. آدم با آدمها ارتباط میگیرد، لحظههایی را تجربه میکند که در ذهنش میمانند و هنگام رفتن، احساس میکند هنوز حرفهای ناگفتهای دارد.
دیدار ما در دمشهر از همان جنس بود.
*امانتی که به مقصد رسید*
وقتی از دمشهر به سمت بندرعباس برگشتیم، کتابها در کتابخانه مانده بودند؛ اما قصه این سفر، برای ما تازه آغاز شده بود.
به سهم خودمان، امانتی را که با اعتماد به ما سپرده شده بود، به مقصد رسانده بودیم. پشت آن کارتنها، مهر و همراهی محمود برابادی، مریم یگانه، حسن زعیم و شهرام شکوری قرار داشت و پیشنهاد نسرین نافعی نیز ما را به اجرای این پروژه رسانده بود. هرکدام از این عزیزان، به شکلی در شکلگیری این دیدار سهم داشتند؛ دیداری که حاصل همراهی چند نفر بود، اما شادیاش در چهره کودکان بسیاری دیده میشد.
زیبایی چنین کارهایی در همین است: گاهی کسی هزینه خرید کتاب را فراهم میکند، کسی کتابها را انتخاب میکند، کسی با تخفیف و همراهی راه رسیدنشان را هموار میکند و کسی مسئولیت رساندنشان را میپذیرد؛ تا سرانجام کتابی به دست کودکی برسد و پنجرهای تازه به روی او باز شود.
ما امانتدار کتابها بودیم؛ اما آنچه دستبهدست شد، چیزی فراتر از کتاب بود: اعتماد، همراهی و امید به روزهایی که در آن، کودکان بیشتری با کتاب دوست شوند.
عصرانه کتاب در دمشهر برای ما فقط یک دیدار فرهنگی نبود؛ تجربهای بود از اینکه چگونه میتوان با کتاب، دلها را به هم نزدیک کرد و در گوشهای از یک روستا، بذر امید و دانایی کاشت.
و شاید معنای واقعی عصرانه کتاب همین باشد؛ اینکه کتاب، حلقههای دوستی را به هم متصل کند.
دمشهر را ترک کردیم، اما قصه آن دیدار، که خود نیز بخشی از آن شده بودیم، با ما به راه افتاد؛ قصهای که در ذهن ما ادامه داشت و در قفسههای کتابخانه و پنجشنبههای کتاب نیز همچنان ادامه خواهد داشت.
برگشتیم تا با همت جمعی، قصههای تازهای در روستاهای دیگر رقم بخورد.